تبليغاتX
چون دوست می خواهد می نویسم
 

سخن گفتن يک نوع احتياج است، ولي گوش دادن هنر است.(گوته)

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 22:43  توسط یک دوست  | 

دشتي كه در يك زمان خاكستريه

بعد سبز ميشه

و بعد طلائي

و در طول تمام اين اتفاقات تو رو ميهمان خودش مي كنه

تازه بعضي وقتا به سرت منت مي گذاره طلوع و غروب خورشيد رو هم بهت نشون مي ده

تصورش رو بكن ،

 يه دشت !

اونقدر وسيع كه مثل دريا انتهاشو نمي بيني

در همين موقع از دلش خورشيد زاده بشه و مثل يك قطره از لابلاي ابرهائي كه دلشون خون شده از غروب آفتاب ، انگار كه به آغوش زمين برميگرده

اينا يكي از تصاويرزيباي زندگيه من بوده كه با چشم ديدم و لمس كردم در اوج هوشياري روح كودكانه !

+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 23:36  توسط یک دوست  | 

دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر

كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست

جدا نگراني بشر در روزگار ما چيه ؟

يه كم به اين موضوع فكر كن ؟

مگه غير از اين بوده كه هر ابتكاري در  واقع ابتكار نبوده ! نوعي الگو گيري بوده از چيزي يا كسي با درجه اي از شباهت به اون ابتكاري كه شكل گرفته ؟!؟

البته اين نظر منه ! ولي اگر فكر كني و مثال بزني مي تونم بگم كه در ذهن هر مبتكري نوعي از الگوگيري وجود داشته !

پس الگوي ابتكارات ما كجاست ؟‌ الگوي ابتكارات فكري و معنوي ما ؟ الگوئي كه بتونيم بر اساس اون    نسخه اي براي روح سر در گم خودمون پيدا كنيم ؟

اين موضوع بعديه كه بايد راجع بهش فكر كنيم !

تو اين يك بيت شعر هم تقريبا فرياد حافظ رو از لابلاي كلمات به وضوح مي شه ديد ! فريادي كه با سوز دل و اشك و ناله و آه همراه شد

كسي چه مي دونه شايد انسان واقعي رو پيدا كرده ! اما من چيزي از اين موضوع نمي دونم !

اما سوال بعدي اينه كه واقعا انسان واقعي كيه ؟

چه چيزي در انسان باعث مي شه تا بتونيم اونو از حيوان ناطق تميز بديم ؟

من فكر مي كنم تكامل انسان نقطه عطفي بوده كه منحني حيوانيت تغيير علامت داده ! و اين تغيير علامت نشان دهنده ميل به تكامل انسان بوده !

از موضوع اصلي دور نشيم ! دنبال انسان كامل مي گشتيم .

شما كه داري اين متن رو مي خوني ! اين الگو رو براي خودت پيدا كردي ؟

شايد الگوي ما فقط در زمينه علايق ما تكامل پيدا كرده باشه !

براي من و يه دوستي كه در اين زمينه با من هم كلام شده بود اين تجربه رخ داده ! اين كه ممكنه بعضي اوقات تكامل ظاهري شخصي آدم رو جذب كنه ! اما بعد از گذشتن اندك مدتي ، وقتي تمام زواياي وجوديش دستت اومد يه جورايي ديگه نمي توني الگو  قرارش بدي !

پس چه كار بايد كرد ؟

اين سئواليه كه جوابش اسون اما دركش يه مقداري سخته

سخته كه بفهمي صحبت از بهشت براي عاشقان الهي معنائي نداره ! در واقع رسيدن به خدا خودش بهشت موعود براي اين عشاق بوده !

اينا برداشت منه ! دوست دام دوستي كه اين متن رو مي خونه نظرشو بهم بگه تا استفاده  كنم

يا علي

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 0:1  توسط یک دوست  | 

وقتي با خودت فكرمي كني ، به كارت و برنامه هايت و گذشته ها ،‌ اگر نتيجه داشته باشند كمي به خودت مي بالي و دوباره روز از نو و روزي از نو ؛‌

اما امان از ان روزي كه هر چه فكر مي كني نتيجه اي كه بتواند ذوق و اميد دوباره تكرار كردن را در تو زنده كند پيدا نكني !

واي كه چه مصيبتي خواهد شد !‌چه فكر مي كرديم و چه شد !

هر چه با خودم كلنجار مي روم كه اينطور نمي شود ! انساني موفق واقعي خواهد بود كه از هر شرايطي ،موفقيت بسازد اما باز لحظاتي اين افكار به ذهنم هجوم مي آورند :

اي كاش خاك گلدان دلم آنقدر پربار بود كه گل سرخ وجودم بالندگي را در آن تجربه مي كرد !

اي كاش آفتاب عقلم چنان گرم بود كه اين گل آسوده باشد !

و اي كاش هم نشين و باغبان اين گل ، نازنيني بود ستودني ، آنگونه كه نمي توانم توصيفش كنم !

ولي افسوس و دريغ كه انسان در بوته سختي آبديده خواهد شد و فلز وجودش عيار خواهد گرفت .

باز دلم مي گيرد وقتي به ياد مي آورم

كه تنها خود ميدانم و باخبرم از درونم !

كاش مي دانستم كه در درگاه تو جايگاهم چيست تا اينگونه در تلاطم و اضطراب ، خاك گلدان دلم مرداب نشود .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 1:3  توسط یک دوست  | 

ان کس که تو را شناخت جان را چه کند

                               فرزند و عیال و خانمان را چه کند

دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی

                               دیوانه تو هر دو جهان را چه کند

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 0:1  توسط یک دوست  | 

دوستی می گفت : چرا فلانی به من توجه نمی کنه ؟ چرا مخصوصا احساسات منو نادیده می گیره ؟ من ازش انتظار بیشتری داشتم ! و هزار تا گله و شکایت دیگه !

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 22:28  توسط یک دوست  | 

عالم همه آکنده از ذکر حق است و اگر انسان با این ذکر همنوایی کند غربتها از میان برمی خیزد و در و دیوار همچون ستون حنانه با او انس می گرد

نمیدونم چرا آدما عادت دارن بجای توجه به مطلبی که می خونن بیشتر به نویسندش توجه کنن

بخاطر جلوگیری از این موضوع اسم نویسنده رو ننوشتم .

این رو گفتم تا بدونی اینا از من نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 0:18  توسط یک دوست  | 

 
set as your home page