چتر باید یگیری در دستت
تا دانه های درشت باران نمناکی چشمانت را در خود غرق نکند
چرا این چنین می شود
دل آسمان می گیرد در غم تو و سعی در مخفی نمودن آن دارد
آخر گلهای دشت تازه بهار دیده طاقت دیدن این منظره را ندارند
پس لب به خنده باران نمناک کن
تا آسمان را به زحمت نیاندازی
سلام به دوستانی که این متن رو میخونن
نمی دونم چطور اما دارم سعی خودمو می کنم تا از روی آگاهی بنویسم
یه اشکال کار اینه که اولش نمی دونی چی می خوای بنویسی
اما بعد خب مطلب میاد
خب شاید این یه حسن باشه
نمی دونم !
به هر حال
چند مدتی بود که حس و حال اومدن و نوشتن رو نداشتم بخاطر یه سری مشکل فکری
خیلی برام سخت بود که بخام بنویسم
یه اتفاقاتی افتاده انگار
خیلی از اونائی که برام مشکل ایجاد می کردن و من در مواجهه با اونا به خودم سخت می گرفتم حالا برای من اصلا مسدله نیستن تا بخوام حلشون بکنم
می دونی بزرگترین مشکلم چی بود ؟ این که اونا راجع به من چطور قضاوت کنن
بگذریم
از کنایه خوشم نمیاد
به کسی هم کنایه نمیزنم
اگر حرفی داشته باشم مستقیم و بی واسطه به اون شخص می گم
بهش زخم زبون نمی زنم
انتظار دارم دیگران هم با من اینطور باشن
می دونید از چی می ترسم ؟
ترسم از اینه که دیگران متوجه این حس من نشن !
و به کاراشون ادامه بدن
کاش همه اطرافیانم این متن رو می خوندن :
اگر منو دوست دارید به من کنایه نزنید
همگی موفق باشید
کودک پرسید خدا چی به من جایزه می ده ؟
ماردش گفت : یک باغ بزرگ
کودک گفت مامان خدا منو می بره ؟
ماردش گفت : خدا نکنه
کودک گفت پس چطوری خدا به من یه باغ میده ؟
می زاره تو لپ لپ ؟
و مادر کودک را در آغوش گرفته لبخند می زند
تو را فراموش نمی کنم ! ![]()
| set as your home page |