چند وفتي بود كه دغدغه ذهني من اين بود :
از ما ها بعد ها چي يادگاري مي خواد بمونه ؟ خدا مي دونه
اما من هم مي خوام بدونم
يعني حتما بايد برخواسته از اراده خودم باشه در سايه عنايت خدا
به قول آقاي ... هر كاري كه بكني يه روزي خواهد رسيد كه افسوس گدشته رو خواهي خورد پس راحت باش
ولي ....
و لي نم دونم چرا قبولش يه خورده برام سخته !
بيشتر هواي باروني و كمابيش مطبوع اينجاست كه توقف روي اين سكو رو برام قابل تحمل مي كنه
اين دوره هر چيزي كه برام نداشت لااقل اين موضوع رو بهم فهموند كه عجله نكنم
ناراحت نيستم كه چرا جلوي مسئول دفتر فارغ التحصيلان رو نگرفتم و گذاشتم بره تا ساعت ۲ دوباره برگرده
شايد اين آخرين باري باشه كه تو اين دانشگاه هستم پس تصميم گرفتم چند خطي بنويسم
گرما
سرما
شادي و غم
بارون و برف
شوخي و خنده
و درس از جمله چيزائيه كه تو دهنم ميتونم به ياد بيارم
ياد روزي كه خيس شده بودم زير بارون اونم نه يك بار
روزاي اردوي پايان ترم
دقيقا پشت همبن جا كه نشستم با بچه ها نشسته بودم
اما نمي دونم با تمام خاطرات خوشي كه دارم از اتمام اين دوره بيشتر خوشحالم !
شايد بخاطر اين باشه كه زمان اون فرا رسيده تا دوباره به مسير زندگي كه همون انتخاب خودم هست بر مي گردم
۲۰ دقيقه اي مونده تا دفتر فارغ التحصيلان باز بشه پس هنوز فرصت دارم
صداي مويسقي تازه دانشجوها كه از موبایل هاشون پخش مي شه به گوشم مي رسه
يك ربع مونده تا پايان كار
دلتنگ نو شدن هاي افراطي هستم
قصه نو شدن هاي افراطي قصه جديد نيست
پس من رفتم ...
من بیاد تو هستم
اگر واقعا دوست باشم
آیا هستم ؟
حال به تلافی دوران نقاهت روحی
که از یادم ببرد محبت کردن را
صادفانه می گویم :
تولدت مبارک ![]()
از آنجایی که شعار این وبلاگ جلب رضایت دوست رو به نوعی در ذهن تداعی می کنه پس حالا که دوست عزیزم می پرسه چرا نمی نویسی می خوام چند خطی فقط برای این دوست بنویسم
می گویند روی سنگ قبر کشیشی نوشته شده بود :
روزی می خواستم دنیا را تغییر دهم
دیدم نشد .
خواستم کشورم را تغییر دهم
نشد .
خواستم خانواده ام را تغییر دهم
نشد .
و عمرم به سر رسید
و حالا که به گذشته می نگرم می بینم اگر خودم را تغییر داده بودم
شاید خانواده ام تغییر می کرد و بر اثر تغییر خانواده ام شاید شهرم تغییر میکرد و کشورم و جهان نیز
| set as your home page |