موسم ، موسم باران است ( از اینجا شروع می کنم )
( نمی دونم چرا همه چیز توی ذهنم به فصل و شرایط طبیعت نزدیک می شه ! )
اما باران نمی بارد
با آنکه باران نمی بارد اما باز بهاران است
فردا تابستان خواهد بود
سپس پاییز و زمستان
بهار ما گاه حال و هوای بهار ندارد
دوست داریم هوایش ابری باشد
نم نم بارانش تر کند برگ گل زندگیمان را
تا شاداب گردد تمام وجودمان
( می دونی چرا از طبیعت مثال می زنم ؟ )
سیزی برگ درختان را دیده ای ؟
می درخشد از سبز بودن
فکر کرده ای چرا اینگونه سبز است ؟
و چرا اینگونه باقی نمی ماند
می داند که فردا باید به استقبال تابستان رفت
و تابستان فصل باردهی و نتیجه گیری است
( شاید بهتر باشه بیشتر خودمون رو شبیه کشاورزا بدونیم تا طبیعت )
( آخه وقتی دچار تردید می شی که آیا راهت راه درستی هست یا نه بیشتر به این فکر می کنی که کارائی که کردی چه نتیجه ای داشته ؟ اصلا تا حالا موفق بودم یا نه ؟ در حالی که نمی شه گفت بهار بک دوره بی تاثیر و بدون موفقبته ! اونم فقط به این دلیل که میوه ای نداره )
و ملامت نتوان کرد بهار را
که چرا ثمر در تو به بار نمی نشیند
میوه تایستانی وامدار بهار است
( پس نگران حالا نباش )
کنون بهاران است و باید صبر نمود تا فصل میوه چینی
( به نظرم اصلا خوب ننوشتم . اگر چه به دنبال انشا نویسی نبودم . فقط می خواستم اون کسی که مطمئنم این نوشته رو می خونه توجهی به این نکته داشته باشه . یعضی وفتا برای رسیدن به چیزی یا شرایطی ایده آل باید کمی صبر داشت )
و تو ای باغبان درخت زندگی
مراقب باش قبل از رسیدن به فصل میوه چینی
تیشه بر دست نگیری ! ![]()
| set as your home page |