تبليغاتX
چون دوست می خواهد می نویسم -

شاید کس دیگه ای این مطلب رو نخونه و تو تنها کسی باشی که خواهی خوند

روزگار روزگار عجیبیه !

یه روز میای و روز دیگه باید رفع زحمت کنی !

فرقی نمی کنه کجا و کی !

مهم اینه که بالاخره باید آماده رفتن شد !

هفته پیش برای تسویه حساب به دانشگاه رفته بودم . تو گیرو دار مراحل اداری بودم که وفت نماز و ناهار شد من هم که چند وفتیه همه اتفاقات رو به نوعی از منشا اثری می بینم خیلی راحت قبول کردم که مسئول رسیدگی به کارم یک ساعتی منو معطل کنه تو این فرصت سعی کردم نگاه کامل تری به جایی که ۲ سال توش وقت سپری کردم داشته باشم و یهو به ذهنم رسید که چند خطی بنویسم در وصف حال در اون ساعت .

۱ ساعت به همون سرعتی که این ۲ سال گدشته بود سپری شد و همه مراحل کارای اداری هم با موفقیت انجام شد اما من هنوز تو فکرم که باید خوشحال باشم که مرحله دیگه ای از زندگی رو پشت سر گذاشتم یا ناراحت از اینکه خاطراتم رو باید ترک کنم

اگر کنجکاوی که بدونی اون روز چی نوشتم باید بگم که این همون مطلبی بود که داشتم روش فکر می کردم اما فرصت نمی شد که بنویسم

در اولین فرصت برایت خواهم نوشت ....

+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 1:24  توسط یک دوست  | 

 
set as your home page